این نیز نگذرد!
سوم خرداد است؛
كمي باران باريد و بعد هوا آفتابي شد!
گزارشي را كه براي چرايي چاپ نشدن كتاب يادداشتهاي خرمشهر شهيد بهروز مرادي نوشته بودم و به همراه يك يادداشت انتقادي ديگر كه در باب اوضاع نا به سامان خرمشهر امروز بود به دليل هماهنگ نبودن سياستهاي محل چاپ شدنش با اين نوع نگاه تند و دگم! چاپ نشد و اصلن كل مطالب نشريه به چاپ نرسيد؛ به همان دليل مذكور!
مصاحبهي رقيه هم با خانم سيده زهرا حسيني "دا" هم كه بيشتر در مورد اوضاع نا به سامان خرمشهر امروز بود، بالتبع چاپ نشد؛ به همان دليل مذكور!
و اصلن كل مطالب نشريه به چاپ نرسيد و بعد هر دو تنها براي هم نوشتههايمان را خوانديم و براي چاپ نشدنش سكوت كرديم؛ به همان دليل مذكور!
اخبار ميگويند؛ قرار است يكي ديگر از كانديداي رياست جمهوري براي سخنراني به مسجدجامع برود و قرار است خرمشهر خرمشهر شود و اگر نشد، نبايد گفت؛ به همان دليل مذكور!
از آنطرف هم من ميگويم كمي صريحتر بياييم و از احمدينژاد نه كه حمايت بكنيم و يا تبليغش را بكنيم بلكه تنها از او دفاع بكنيم در برابر اينهمه فحاشي، در برابر گذشتههاي تلخي كه در دورههاي قبل داشتيم؛ آنقدر كه خون به دل ما و حتا "آقا" شده بود و ميگويم چرا يادمان رفته چهقدر در اين چهار سال بر خلاف هشت سال قبل و هشت سالهاي قبلتر، ياد امام و انقلابش براي ما زنده شد و چهقدر پابرهنهگان دوباره در صدر انقلاب ديده شدند و ميگويم بياييد اينهمه حمايت "آقا" را اقلش بگوييم ولي آنها ميگويند بايد آرامتر حركت كرد و اينبار هم به همان دليل مذكور!
هر كه هر جا مينشيند از همين صفحات مجازي گرفته تا همين ديوار به ديوار شهر از همهي آنچيزهايي كه با تقديم جان پدر و برادرهاي ما؛ ارزش شده است به راحتي خوردن يك بطري آب معدني دماوند! توهين است كه قلمي ميكند و جوانمردي هم پيدا نميشود كه لجني بر روي اينهمه گستاخي بكشد و لابد حقم دارد كه من بايد خفه بشوم؛ به همان دليل مذكور!
گاهي فكر ميكنم شايد هم كه تقصير هيچكس نيست؛ يا من و امثال من نبايد ميبوديم يا اي كاش در روزگاري قبلتر از اين و در همان سالهاي جنگ روزگار ميگذرانديم و يا بايد اينهمه وراجي نكرد و در كمال آرامش، معجوني از بيخيالي و بيغيرتي را لاجرعه نوشيد و دم نزد؛ به همان دليل مذكور!
دلم دارد از اينهمه غربت و آدمهاي غيرقابل تحمل ميتركد و ميگويند همين هست كه هست و بايد زندهگي كرد؛ به همان دليل مذكور!
---
سوم خرداد است؛
كمي آفتاب تابيد و بعد هوا باراني شد!
*«راستش را بخواهي چيزي براي گفتن ندارم. بنابراين مجبورم گاهي از پرندگان روي آسمان برايت بنويسم و گاهي از ماهيهاي ته رودخانه. نامهي قبلي را كه نوشتم سخت پريشان بودم، و دلم ميخواست يك بنده خدايي يك سيلي محكم توي گوشم ميزد، تا لآاقل بهانهاي براي گريستن پيدا ميكردم. اما خوب چه كنيم كه خيلي از بغضها در گلو خفه ميشود.
هنوز اشك در چشممان نخشكيده يك اتفاق ديگر ميافتد و اينجا مجالي براي انديشيدن و تفكر بر حادثهها و لحظهها و صحنهها كمتر حاصل ميشود...»
بعد از مرخصي شهريورماه 1361/آبادان؛ پرشين هتل؛ اتاق 223/بهروز مرادي.
گاهی خلوتها - اگر - خلوتتر شوند نیاز به خلوتکدهای پیدا میشود که اهالیاش اهل شده باشند و به تبع آن در خلوت آنکه اهلش شدهاند بزیند. حالا چه در خواب و چه در بیداری. که خواب فرا رفتن از واقعیت است و هم سو شدن با رویاهایی که بعضیهایشان گم شدههای آدم هستند. وقتی که بند ننویم را میبستند کسی در گوشم زمزمه میکرد " قامت السموات بالعشق " او میتوانست عاشق خوبی باشد اما در خوابها گم شد ...