ديوانه مي‌شوم وقتي از تو مي‌گويم؛ وقتي حتا به تو فكر مي‌كنم؛ كثرت اين‌همه آدم‌هايي كه هيچ‌كدام‌شان ذره‌اي از تو ندارند هم نمي‌تواند ذره‌اي از ديوانه‌گي‌ام كم كند! كثرت آدم‌هاي بي‌خيال­ي كه حال آدم را بهم مي‌زنند!

 

لطفا دريچه‌ي آسمان را نبند؛ امشب هم خواب‌هايم را مهمان كن!

 

 

---

 

سرم را آورده‌ام پايين؛ دارم مثل هميشه مي‌نويسم نه گوش مي‌كنم نه اصلا شايد هم كه دارم فكر مي‌كنم نه... مفهوم نيست برايم كه چه مي‌كنم اما يك‌دفعه پلاكي كه از گردنم آويزان است را در دست مي‌گيرم... مي‌سوزم؛ خيلي داغ است... از شدت سوزش، پلاك را رها مي‌كنم... نفس كشيدنم به شماره مي‌افتد؛ دستم را كه حالا گر گرفته است، نگاه مي‌كنم...  جاي يك پلاك با ارقامي نامفهوم بر روي كف دستم حك شده است... شوري اشك‌هايم بر روي پلاك منقوش شده بر دستم با آن تاول‌هاي ورآمده‌اش ريخته و آهم را در مي‌آورد... از صداي ممتد نفس‌هايم بيدار مي‌شوم...

 

 

...: «مثل خواب يا مثل رؤيا، هر چه كه باشد همين است ديگر. كجا مي‌خواهي فرار كني؟ دل توي دلت نيست، و مدام از اين دلهره به آن دلهره نقل مكان مي‌كني، كه چي؟! تو هم مثل من فقط و فقط يك رؤيا يا خوابي! پس سعي نكن در ايست‌گاه لحظه‌هاي اين خواب يا رؤيا توفقي بيش از آن‌چه كه بايد داشته باشي. وانگهي؛ ديگر چه تفاوتي دارند خواب‌ها؟! چرا اين‌قدر اسير خواب‌ها شده‌اي؟! واماندگي هم اندازه‌اي دارد آخر! بجنب، بجنب ديگر... دارد تمام مي‌شودها!»

 

 

 

تو مأموريت عالم رؤيا را انجام دادي ما نيكوكاران را چنين پاداش مي‌دهيم.

اين ابتلا همان امتحاني است كه روشن مي‌كند...  سوره‌ي مباركه‌ي الصافات – آيات 105 و 106

 تو هر چند جهد و ترغيب در ايمان مردم كني باز اكثر آنان ايمان نخواهند آورد... سوره‌ي مباركه‌ي يوسف – آيه 103

 *ذكر اين آيات صرفا براي خودم است و يك يادآوري؛ همين!