میداني و نميدانم ...
میدانم ٬ رقیه ! چهقدر سخت است آن لحظه که سر خونین پدرت را آوردند و ... و تو مردی ...
میدانی ٬ رقیه ! من هر روز آن لحظه که دختر همسایه ! گیسوان غمزهاش را در باد رها میکند و آن سوتر نگاه نامحرم ٬ غمزهاش را میدزدد ٬ سر خونین پدرم را میآورند و ... و من هر روز میمیرم و ... و تو میدانی رقیه ...
---
نمیدانم اصولن تنها آنانی که اهل کوفهاند ٬ کوفیاند یا ... ؟!
و هنوز قافلهی عشق در سفر تاریخ است ...
و هنوزتر نقطهها ٬ حرفهای نا تماماند حتا در انتهای یک نوشته که انتهای هر چیز دل است و این انتها دل نگاره است و ...
*تكرار مكررات من!
گاهی خلوتها - اگر - خلوتتر شوند نیاز به خلوتکدهای پیدا میشود که اهالیاش اهل شده باشند و به تبع آن در خلوت آنکه اهلش شدهاند بزیند. حالا چه در خواب و چه در بیداری. که خواب فرا رفتن از واقعیت است و هم سو شدن با رویاهایی که بعضیهایشان گم شدههای آدم هستند. وقتی که بند ننویم را میبستند کسی در گوشم زمزمه میکرد " قامت السموات بالعشق " او میتوانست عاشق خوبی باشد اما در خوابها گم شد ...