می‌داني و نمي‌دانم ...

 

می‌دانم ٬ رقیه ! چه‌قدر سخت است آن لحظه که سر خونین پدرت را آوردند و ... و تو مردی ...

 

می‌دانی ٬ رقیه ! من هر روز آن لحظه که دختر هم‌سایه ! گیسوان غمزه‌اش را در باد رها می‌کند و آن سوتر نگاه نامحرم ٬ غمزه‌اش را می‌دزدد ٬ سر خونین پدرم را می‌آورند و ... و من هر روز می‌میرم و ... و تو می‌دانی رقیه ...

 

 

---

نمی‌دانم اصولن تنها آنانی که اهل کوفه‌اند ٬ کوفی‌اند یا ... ؟!

 

و هنوز قافله‌ی عشق در سفر تاریخ است ...

 

و هنوزتر نقطه‌ها ٬ حرف‌های نا تمام‌اند حتا در انتهای یک نوشته که انتهای هر چیز دل است و این انتها دل نگاره است و ...

 

*تكرار مكررات من!

 

انارستان فيروزه

 

 انارها را يكي يكي روي هم مي­گذاشت؛ شده بود كوهي از انارهاي روي هم چيده شده؛ انگار كن انارستاني شده بود براي خودش اين انارهاي به نظم روي هم چيده شده!

 

با احتياط اناري را كه روي قله جا خوش كرده بود، برداشت! هنوز چاقو نزده؛ فشار پينه‌هاي دست‌هاش راهي از دل انار رسيده را باز كرد!

 

كمي با سر انگشتاش درز باز شده را بيش‌تر گشود؛ سرخ سرخ بود و دانه‌هاش عجيب دل‌ربايي مي‌كرد و اين دانه‌هاي سرخ چه خوب مناسب بودند براي جذب مشتري انارخور!

 

***

 

شب شده بود؛ بايد بساطش را جمع مي‌كرد. چيزي از انارها نمانده بود؛ تنها يك انار بود كه ...

 

حق داده بود به مشتري‌هاش؛ انار ترك خورده‌ي دل‌رباي عيان را كه نمي‌برند!

 

نشست و بازش كرد؛ آب سرخ انار، جاري شده بود بر جوي‌بار ترك پينه‌هاي كهنه و خسته‌ي دست فروشنده!

 

***

 

مي‌گويند بلال لكنت داشت اما پيام‌بر كه تمام دل بود اذان او را بيش‌ از همه دوست مي‌داشت!

 

 

---

 

 

 ... وانگهي؛ حكما كه انار ترك‌خورده‌ي دل‌رباي عيان را كه نمي‌برند!

 

 

 

 چشمان‌م تنگ شده براي پلك نزدن؛

اين‌چشم‌ها دل‌شان زيارت در سكوت و خيال مشهد شما را مي‌خواهد؛ آقا جان!

 

*مهربان انارستان فيروزه‌ي من!