برفها در بهار ميميرند!
قدمهاي مرد روي انبوه برفهاي نشسته بر كف زمين حياط خانه جا مانده بود؛ دخترك كفشهاي كوچكش را توي جاماندهي قدمهاي مرد كرده بود!
ديده بود هر قدم مرد ميشود سه تاي جاي قدمهاي كوچك خودش!
بعد دويده بود تا دم در تا يكبار ديگر براي هم دست تكان بدهند؛ اما قدمهاي بزرگ مرد پيچ كوچه را هم رد كرده بود!
سردش شده بود؛
دلش براي گرماي پوتينهاي مردانهي پدرش چه زود تنگ شده بود!
---
حرف بزن! حرف بزن؛
سالهاست تشنهي يك صحبت طولانيام!
ديگر يك استكان چاي داغ هم؛ خستهگي حواسم را نميگيرد!
دارم كم كم به سرما و سكوت اينروزها معتاد ميشوم...
*سمع الله لمن حمده!
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر ۱۳۸۷ ساعت ۱:۹ ق.ظ توسط لیلا سادات باقری
|
گاهی خلوتها - اگر - خلوتتر شوند نیاز به خلوتکدهای پیدا میشود که اهالیاش اهل شده باشند و به تبع آن در خلوت آنکه اهلش شدهاند بزیند. حالا چه در خواب و چه در بیداری. که خواب فرا رفتن از واقعیت است و هم سو شدن با رویاهایی که بعضیهایشان گم شدههای آدم هستند. وقتی که بند ننویم را میبستند کسی در گوشم زمزمه میکرد " قامت السموات بالعشق " او میتوانست عاشق خوبی باشد اما در خوابها گم شد ...