کوه هرگز گم نميشود!
بچه كه بودم؛ هميشه دوست داشتم آخر قصههاي كتابهام همانطوري تمام بشود كه من ميخواهم ...
دوباره بچه شدهام انگار؛ دلم ميخواهد آخر قصهي تو هيچوقت به 14 تير سال 61 نرسد ...
دلم ميخواهد باز وقتي دارم «همپاي صاعقه» و «آذرخش مهاجر» را ميخوانم آخر كتاب همانطوري تمام بشود كه من ميخواهم؛
كه هيچوقت قصهي بودن تو به اسارت ختم نشود آقاي حاج احمد متوسليان!
---
جاي سيليهايت بر روي صورت تسامحزدهي خيليها خاليست!
جاي دفاع و مقاومتت در روزهاي هميشه يخيمان خيلي خاليست!
جاي سخنان «آقا» در نمازجمعهي آن سالها وقتي تو را ديده بود و از شجاعت تو ميگفت، در «اين عمار»هاي اينروزهايش خيلي خاليست!
جاي گريهها و لرزيدن شانههاي ستبر تو، بر فقر و گدايي خيليهايمان خاليست!
و ... اصلن اينبار جاي دعاي تو براي همهي ما چهقدر خاليست؛ «اللهم فك كل اسير»!
*نرو! بمان... براي روزهاي خستهگي، براي روزهاي پر خيالِ شب بمان... بمان!
گاهی خلوتها - اگر - خلوتتر شوند نیاز به خلوتکدهای پیدا میشود که اهالیاش اهل شده باشند و به تبع آن در خلوت آنکه اهلش شدهاند بزیند. حالا چه در خواب و چه در بیداری. که خواب فرا رفتن از واقعیت است و هم سو شدن با رویاهایی که بعضیهایشان گم شدههای آدم هستند. وقتی که بند ننویم را میبستند کسی در گوشم زمزمه میکرد " قامت السموات بالعشق " او میتوانست عاشق خوبی باشد اما در خوابها گم شد ...