بچه كه بودم؛ هميشه دوست داشتم آخر قصه‌هاي كتاب‌هام همان‌طوري تمام بشود كه من مي‌خواهم ...

دوباره بچه شده‌ام انگار؛ دل‌م مي‌خواهد آخر قصه‌ي تو هيچ‌وقت به 14 تير سال 61 نرسد ...

دل‌م مي‌خواهد باز وقتي دارم «هم‌پاي صاعقه» و «آذرخش مهاجر» را مي‌خوانم آخر كتاب همان‌طوري تمام بشود كه من مي‌خواهم؛

كه هيچ‌وقت قصه‌ي بودن تو به اسارت ختم نشود آقاي حاج‌ احمد متوسليان!

 

 

---

 

جاي سيلي‌هايت بر روي صورت تسامح‌زده‌ي خيلي‌ها خالي‌ست!

جاي دفاع و مقاومتت در روزهاي هميشه يخي‌‌‌مان خيلي خالي‌ست!

جاي سخنان «آقا» در نمازجمعه‌ي آن سال‌ها وقتي تو را ديده بود و از شجاعت تو مي‌گفت، در «اين عمار»‌هاي اين‌روزهايش خيلي خالي‌ست!

جاي گريه‌ها و لرزيدن شانه‌هاي ستبر تو، بر فقر و گدايي خيلي‌هاي‌مان خالي‌ست!

 

و ... اصلن اين‌بار جاي دعاي تو براي همه‌ي ما چه‌قدر خالي‌ست؛ «اللهم فك كل اسير»!

 

 

 

*نرو! بمان... براي روزهاي خسته‌گي، براي روزهاي پر خيالِ شب بمان... بمان!