حضرت شما!

 

حضرت شما! براي شماست كه طاق نصرت زده­ايم و اين‌همه شيريني و شربت هم تعارف مي­كنيم.

 

براي شماست كه گاهي! در خيابان دنبال يك سرسوزن غيرت مي­گرديم.

 

براي شماست كه شهر را چراغاني مي­كنيم و يك روز به يمن مولود مبارك شما تعطيلي را به نوش مي­كشيم.

 

براي شماست و البته همان خاطر عزيز شما كه هر كسی اين­روزها زياده! بخواهد از همين شما بگويد، از حجتیه و هاله­ي نور و ديوانه‌گي­اش مي­گوييم.

 

براي شماست كه هر جمعه عصر بهم پيامك مي­دهيم: «نمي­خواهي بيايي؟...»

 

براي شماست كه ميليون­ها هزينه مي­كنيم تا با ديدن تراكت­هاي چهار­راه­ها به ياد بياوريم «اللهم عجل لوليك الفرج»

 

براي شماست كه در همين چهارراه­ها گاهي دست در جيب­مان مي­كنيم و چند سكه­اي هم از جيب خودمان نصيب كودك گل­فروش مي­كنيم.

 

براي شماست كه هزار و چهار صد و چند سال است كه ... و جسارتا؛

 

حضرت شما! هنوز اين همه! براي ظهورتان كافي نيست؟!

 

 

---

 

خدايا! زمين تنگي مي كند و آسمان خودداري...*

 

 

 

پيش از آن­كه بر من حد تهمت جاري كنيد

من بر خويشتن حد وجدان جاري كرده­ام!

 

*دعاي فرج

گم‌شده!

 

هيچ دقت كرده‌اي امسال مثل پارسال است و پارسال مثل امسال و امسال مثل هر سال... و باز من دچار بازي كلمات شدم... اصلا بي­خيال توالي سال‌ها! من به دنبال گم‌شده‌‌اي هستم كه سال‌ها را مثل هر سال كرده و مرا بي‌خيال توالي سال‌ها!

 

ديشب باز نوشته‌هاي چاپ شده‌ام را با اصلاح سردبير نگاه مي‌كردم؛ باز هم در پس يادآوري آرمان‌ها داخل پارنتز آمده بود؛ "شعاري شد؟!"...  بگذار صداي فرياد ابوذر در هم‌همه‌ي قلم‌هاي هرزه‌اشان گم شود وقتي تظاهر به ياري علي مي‌كنند ديگر چه جاي اعتراض به هرزه‌گري‌هاي قلمي‌اشان، باز هم معرفت معاويه –لعنة الله عليه-  كه دشمني با علي را فرياد مي‌زد... اين‌جا عمار را نمي‌توان از ابن­ملجم تشخيص داد!

 

ديشب باز صداي بالا آوردن حاج آقاي هم‌سايه٬ حال‌مان را تا چهل روز به زحمت انداخت! حاج آقا ديگر كباب و صيغه بالا نمي‌آورد، حاج آقا سرويس مستراحش را تا صندلي‌هاي رياست توسعه داده است، حاج آقا زمين بالا مي‌آورد... باز هم معرفت احديان كه در پي جمع غنايم پشت به دشمن كردند... اين‌جا دست در دست دشمن و مقابل هم غنايم را نُش‌خوار مي‌كنند!

 

ديشب باز صداي كنده شدن آسفالت‌هاي كوچه‌امان نگذاشت كه دخترك گشنه‌ي به زحمت خوابيده‌ي هم‌سايه، كمي راحت بخوابد؛ آسفالت‌هاي كوچه‌امان براي بار هشتم خواب تمام كوچه‌امان را هم آسفالت كرده است؛ باز هم معرفت شيخ ساده لوح اصلاحات که براي تصاحب صندلي‌اش تا چند روزي پول نفت به مردم تعارف مي‌كرد... اين‌جا پول نفت را هرشب آسفالت مي‌كنند!

 

ديشب باز صداي گريه‌ي مادر رضا آسمان را باراني مي­كرد؛ رضا هنوز خودش را به خاك نشان نداده است؛ رضا هنوز از مرصاد نيامده است؛ مادر رضا همه‌ي قبرهاي قطعه‌ي گم‌نامان را از بر كرده است؛ مادر رضا هنوز در صف كوپن پنير گم شده است! باز هم معرفت مروان –لعنة الله عليه- گريه‌ي ام البنين به گريه‌اش مي‌انداخت... اين‌جا مادر رضا پله‌هاي ترقي مي‌شود و خودش در قطعه‌ي گم‌نامان مثل رضا گم مي‌شود!

 

 

ديشب باز... اصلا چه فرقي دارد ديشب با امشب با هر شب، من به دنبال گم‌شده‌اي هستم كه شب‌ها را مثل هر شب‌ كرده و مرا بي‌خيال توالي شب‌ها!

 

 

 

 

---

 

بيا به فكر تمدن باشيم

وقتي تابوت شهيد نمي‌آيد!

 

 

 

ببخشيد اگر پايم را

از گلميم بيش‌تر دراز كردم؛

تقصير كوچكي گليم بود !