حضرت شما!
حضرت شما! براي شماست كه طاق نصرت زدهايم و اينهمه شيريني و شربت هم تعارف ميكنيم.
براي شماست كه گاهي! در خيابان دنبال يك سرسوزن غيرت ميگرديم.
براي شماست كه شهر را چراغاني ميكنيم و يك روز به يمن مولود مبارك شما تعطيلي را به نوش ميكشيم.
براي شماست و البته همان خاطر عزيز شما كه هر كسی اينروزها زياده! بخواهد از همين شما بگويد، از حجتیه و هالهي نور و ديوانهگياش ميگوييم.
براي شماست كه هر جمعه عصر بهم پيامك ميدهيم: «نميخواهي بيايي؟...»
براي شماست كه ميليونها هزينه ميكنيم تا با ديدن تراكتهاي چهارراهها به ياد بياوريم «اللهم عجل لوليك الفرج»
براي شماست كه در همين چهارراهها گاهي دست در جيبمان ميكنيم و چند سكهاي هم از جيب خودمان نصيب كودك گلفروش ميكنيم.
براي شماست كه هزار و چهار صد و چند سال است كه ... و جسارتا؛
حضرت شما! هنوز اين همه! براي ظهورتان كافي نيست؟!
---
خدايا! زمين تنگي مي كند و آسمان خودداري...*
پيش از آنكه بر من حد تهمت جاري كنيد
من بر خويشتن حد وجدان جاري كردهام!
*دعاي فرج
گاهی خلوتها - اگر - خلوتتر شوند نیاز به خلوتکدهای پیدا میشود که اهالیاش اهل شده باشند و به تبع آن در خلوت آنکه اهلش شدهاند بزیند. حالا چه در خواب و چه در بیداری. که خواب فرا رفتن از واقعیت است و هم سو شدن با رویاهایی که بعضیهایشان گم شدههای آدم هستند. وقتی که بند ننویم را میبستند کسی در گوشم زمزمه میکرد " قامت السموات بالعشق " او میتوانست عاشق خوبی باشد اما در خوابها گم شد ...