بهار، تابستان، زمستان و پاييز!
ديدهاي كه بعضي از غمها چهطور عجين شدهاند در تار و پودِ وجودت. آنقدر كه انگار سرچشمهشان با ابديتِ وجوديات در جايي پيوند ميخورد. و در او از همان اولش بود كه يك غمي توي تمامِ جملاتش موج ميزد. غمي كه عجيب دوستداشتني بود برايم. ماندهام با اينهمه ادعاهايِ دو قورت و نيميام بر سر ِ خواندن هر چه كتاب خوب است آنهم در عنفوان ِ جواني، چرا بايد «سووشون» سيميمن دانشورِ عزيز را در اين سياهِ زمستان بيابمش كه اينقدر دير بخوانمش كه اينقدر دير ياد بگيرمش.
منظورم از «او» در سطور بالا همين «سووشون» است ديگر. معقتدم برخي كتابها بزرگتر از جملات و كلمات و اين حرفها هستند كه خودِ خودِ جنساند كه انساناند. بايد در موردشان با احترام حرف زد، بس كه انساناند!
كم نيستند كتابهايي كه خوب بودند و در تمام چند ماه گذشته كه در اينجا خبري از من نبود، توسط من خوانده شد. كتابهاي خوب كه مثلن «قيدار» هم ميتوانست در زمرهاشان قرار گيرد البته اگر مطابق رسمِ نويسندهاش، اين يكي هم با پاياني نه چندان مناسبِ اوايل و اواسطِ داستان، به اتمام نميرسيد.
راستش بر خلافِ همهي اين سالها كه در مقابلِ نوشتههايِ آقا رضايِ اميرخاني و حواشياش، تنها دو چشم بودهام و دو گوش، اينبار بايد فرصتي بيابم و حرفهاي پشتِ اينهمه سكوت را بروم به خودِ آقايِ نويسنده بگويم؛
«خوشحالم كه ساده نويسي را پيشهي خود ساختهايد. قيدار ساده بود و اصلن شايد همين هم هست كه برخلافِ منِاو و بيوتنِ شما چندان با اقبال روبهرو نشد كه ما، مردمانِ اين سرزمين، عادت داريم آن نوشتههايي كه نميفهميم را بسيار عالي ببينيم تا حتا به خودمان هم دروغ بگوييم؛ كه بلديم كه بفهميم! كه منِاو و بيوتن در واقع بسيار بدفهم و گيج بود و صد حيف كه قصههايِ ِداستاننويسانِ بزرگي چون بزرگ علوي، احمد محمود، جلال آل احمد، محمدعلي علوي، هوشنگ گلشيري و ... در هياهويِ امثالِ اين كلمات و جملاتِ پيچيده، گم شدند. حالا دستِ بزرگِ داستاننويسان آنورِ آبي كه بماند.
راستي! گاهي دلم براي نثرِ قديمِ آقايِ سيدمهدي شجاعي تنگ ميشود. كه چه روزها كه با نوشتههايش زندهگي كردهام. چه ميشد اگر كسي دستي بزرگ ميداشت تا كمكي به فرهنگِ غنيِ اين جغرافيايِ آزمون و خطا بكند كه هميشه چه بد و چه سخت، بازيچه شده است.
و راستيتر! چرا بايد اين حرفها را به شما بگويم آقايِ رضايِ اميرخاني؟! ... نميدانم شايد هم چون شما به دستِ بسياري از همنسلانِ من قلم داديد و انگيزه شديد برايِ نوشتن و شايد هم از اين رو كه شما خالقِ ارميا هستيد. ارميايي كه خيلي شبيه به خيلي از ماهاست. البته ارميايِ ارميا نه آن ارميايِ ناشناخته و به امريكازدهيِ آرميتايِ بيوتن! و چرا اينهمه من حرفهاي پراكنده دارم براي گفتن؟! كه بهتر آن است كه بگذريم كه ميگذرم!»
... و خب من فكر ميكنم شايد طبيعي باشد كلي حرفهايِ انباشته شده در پشتِ اين صفحه كه نُهماه و هفتروز و سيزدهساعت و چهلوهفتدقيقه به روز نشده است!
***
ميداني آدم بايد بلد باشد چهطوري حريفِ دلتنگيهايش بشود. و گر نه مثلن ميتواند در گوشهاي از اين شهر به راحتي آب خوردن دق بكند!
خب خيلي ساده است، فكرش را بكن؛ همين چند ماه پيش، همين تابستاني بود كه رفتيم در گوشهاي از همين شهر، در يك رستورانِ كاملن مدرن در دو صندليِ چرميِ سفيد نشستيم تا سفارشمان را بياورند. بديهي است كه از بدو ورودمان تا نشستنمان و انتظارمان و خوردنمان و بيرون رفتنمان، اين ما بوديم كه در بينِ چشمانِ ديگر حاضرينِ مدرنتر از اين رستورانِ مدرن، با نگاههايي به شدت غريب، به شدت نواخته ميشديم!
و بديهيتر است كه بغضي عجيب به قدمت 34 سال انقلابِ همراه با خونِ دل خوردن و خون ِدل دادن، به سراغمان آمد آنقدر كه جوِ موجود در همان رستورانِ شايد 50 در 50 متري، مرتب به صورتمان ميزد كه؛ خفه كن در ذهنت اينهمه شعار و كليشه و حرفهايِ قديمي را!
ما دو نفر يعني زني با چادري سياه و مردي با محاسنِ بلند، دو غريبه بوديم در آن جمع. غذايمان را خورديم در حاليكه راستش حالِ حاجكاظمي را داشتم كه عباسش در بين آنهمه چشمهايِ غريبه، با احمد كوهي رفت و صدايِ دستها و سوتهايِ غريبهها بلند شد در پشتِ سر حاجكاظم كه حالا عجيب تنها مانده بود!
... و خب همانطور كه كارگردانِ اين فيلم هم معترف شده كه «ماجراي اين فيلم واقعي نيست»، فيلمها فيلماند و هيچوقت «عباس» ديگر برنخواهد گشت تا «حاجكاظم» را بغل بگيرد.
بهتر است باور كنم عباس در سينهي قبرستان خوابيده است كه حكمتِ وجودِ گوشتهايِ قرباني، ديگر نديدنشان است و البته كه حاج كاظمي كه هنوز گوشتِ قرباني نشده، محكوم است به اينكه؛ بايد بماند و تنها بماند!
***
آنوقتها پاييز كه ميشد، خانهيِ ما پر از جنب و جوش ميشد. ترشي و شور و سبزي قورمه و مربا و ربِ خانهگي با برگريزان و بويِ خوبِ كتاب و دفترهايِ نويمان همراه ميشد. هنوز هم رسمِ مادر همين است. حالا رسمِ خانهيِ من هم.
پاييز كه ميآيد دلم غنج ميرود براي بويِ سركهيِ ترشيِ مخلوط و خيارهايِ تردِ شور و سبزيهايِ سرخ شده و مربايِ هويچ و پرتقال و شربتِ بهليمو و پيادهرويهايِ خيابانِ وليعصر و كافههايِ دمگرفته از بارانهايِ بيوقت و ...
ارديبهشت امسال در نبيشيت به «خاله» مادرِ «مادام زينب» گفته بودم به رسمِ آنها مربايِ گوجهفرنگي درست خواهم كرد در خانهام كه نكردم. در لبنان گوجههايِ ريز يا همان مينياتوري را مربا ميكنند كه خيلي خوشمزه است.
... و خب مربايِ گوجه فرنگي بهانه است براي آنكه بگويم؛ لبنان مثل پاييز است برايِ من. پر از جنب و جوش و بوها و پيادهرويها و آدمها و غذاها و هوايِ شرجي و خاطراتِ خوب!
آخرش هم يكروز دستِ دلمان را ميگيريم و ميرويم بيتوته ميكنيم در يكي از آن خانههايِ كوهپايهايِ رو به مديترانهاش تا هر چه بيشتر پاس بداريم حقيقتي را كه؛ ما در صدور انقلاب موفقتر بودهايم تا حفظش!
- دقيقن همين الآن يكي در گوشم ميگويد؛ خفه كن در ذهنت اينهمه شعار و كليشه و حرفهايِ قديمي را! –
***
ميبيني اگر بخواهم به اندازهيِ تمامِ نبودنم در اين چند ماه بنويسم؛ در يكي نامه محال است كه تحرير كنم!
هر چند فكر كن مجالِ نوشتن چند من كاغذ نامه را هم داشته باشم، به واقع ميشود عمقِ وجودِ بعضي چيزها را به دستِ كلمات سپرد؟! چيزي مثلِ راه ندادنم به حريمِ حضرتش را! كه امسال حاجي داشتم. همسر جان، رفت تمتع و تنهايي ماندم به انتظارش، به انتظارِ آقايِ خانهام. خانه را برايِ آمدنش گلباران كردم و چشمهايم را محيايِ به سرمه كشيدنِ خاكِ پايش.
حكمن حالِ جامانده از قافله را تنها آن كسي ميداند كه زمزمهيِ زيرِ لبش چيزي مثلِ؛ «اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد، در دام مانده صيد و ...» باشد اما نه! نميشود عمقِ وجودِ بعضي چيزها را به دستِ كلمات سپرد!
چهقدر دلم حرف ميخواهد، از رمضان و عطشِ سيرآبش. از محرم و احوالاتِ دلياش. از كربلا رفتن آقايِ خانهام و دوباره جاماندنم. از دوريها و غمهايِ عجين شده در تار و پودِ هستيام. از چهارشنبههايِ غمانگيزِ بعد از اينِ چهارراهِ آبسردار، از دفترچههايي كه به لطفِ بودنِ اين مرد و حرفهايِ نابِ چهارشنبههايش پر شد و عاقبت هم دلم از وجودِ پر بركتش خالي ماند، از وجودِ پر بركتِ حاج آقا مجتبا. و از خيلي خيليها ...
... و خب خوبيِ نوشتههايِ طولاني آنهم در اين فضايِ عموماً كوتاهخوانِ كوتاهنويس، اين است كه تنها كساني كه تو را ميدانند، تو را ميخوانند هر چند به قيمتِ طولاني شدنِ تو!
---
هر كه دلآرام ديد، از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص، هر كه در اين دام رفت
*جفا كردهام اگر يادي نكنم از داستاننويسانِ خوبِ بعد از انقلاب، مثلِ احمد دهقان، مصطفا مستور، راضيه تجار، محمدرضا بايرامي، سيدمهدي شجاعي، رضا اميرخاني، مجيد قيصري و البته خيليهاي ديگر كه لابد من خوب نميدانمشان و در واقع خوب هستند.
**كتاب را هم تمام كردم و سپردمش به صنعتِ چاپ برايِ نمايشگاهِ كتابِ بهارِ 1392. و چه رفت بر من در اين يك سال، چيزي است شبيهِ بيتي كه در همين بالا به رنگِ خاكستري نگاشته شد.
گاهی خلوتها - اگر - خلوتتر شوند نیاز به خلوتکدهای پیدا میشود که اهالیاش اهل شده باشند و به تبع آن در خلوت آنکه اهلش شدهاند بزیند. حالا چه در خواب و چه در بیداری. که خواب فرا رفتن از واقعیت است و هم سو شدن با رویاهایی که بعضیهایشان گم شدههای آدم هستند. وقتی که بند ننویم را میبستند کسی در گوشم زمزمه میکرد " قامت السموات بالعشق " او میتوانست عاشق خوبی باشد اما در خوابها گم شد ...