تبليغاتX
سی صد و سیزده بهشتی
 

آقا! نيا به تهران، مسلم.

 

 ---

 

چه‌قدر برج‌ها و بلندي‌هاي اين شهر زياد شده‌اند!

 

 

*سكوت!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

اين سومين سالي است كه وقتي پاييز مي‌آيد؛ اولين شب آمدن اولين روز پاييزي را تا صبح بيدار مي‌ماند تا خورشيد طلوع بكند و دست در دست مادرش به مدرسه برود!

 

***

 

نگاهي به كلاس تازه‌اش مي‌اندازد و در يكي از جاي خالي صندلي‌هاي دو نفره‌ي كلاس مي‌نشيند!

 

***

 

سعي مي‌كند اسم دانش‌آموزان را كه دارند خودشان را براي خانم معلم معرفي مي‌كنند در ذهنش بسپارد تا وقتي كه به خانه مي‌رسد براي مادرش بتواند، نام دوستان جديدش را بگويد!

 

***

 

بلند شده و او هم خودش را معرفي مي‌كند و معدل بيست سال گذشته‌اش را هم مي‌گويد و هنوز ننشسته؛ معلم مي‌گويد: «عزيزم! شغل پدرت رو نگفتي‌ها»، دوباره كاملن مي‌ايستد و مي‌گويد: «باباي من شهيد شده خانوم!» و هنوز دوباره ننشسته كه صدايي از پشت سرش بلند مي‌گويد: «خانوم اجازه! شغل پدرشون شهادته!»

 

***

 

كلاس پر شده از خنده‌ي بچه‌ها و بوي نارنجي پاييز كه مشام دختركي را كه در يكي از جاي خالي صندلي‌هاي دو نفره‌ي كلاس نشسته، لبريز كرده است!

 

 

 

---

 

وانگهي؛ من پاييز را دوست دارم!

 

 

 

 

*بوي دل‌تنگي مي‌دهم باز...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3:56 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

همه‌چيز تلخ است! مثل؛

 

چاي شيرين تمام صبح‌هايم!

 

خورشيد مي‌آيد و تو هنوز اما نه!

 

 

---

 

وقتي در ميان اين‌همه شلوغي و هم‌همه‌هاي تهوع‌آور

در حضور لبخندهاي تصنعي و

گريه‌هاي حقير خفته در ديوارهاي سيماني اين‌جا

پيدايت نمي‌كنم ديگر؛

انگار كه گم مي‌شوم و

تمام نگاه‌هاي آشنا در چشمم مي‌ميرد و

دنيا زير پاهايم تمام مي‌شود؛

به آخر مي‌رسد!

 

دستم را بگير؛

تا خيالت، تا آسمان ببر مرا!

 

 

 

*غمي هست...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

بله! من متأسفم؛ نه از اين‌كه امروز آقاي دكتر محمود احمدي‌نژاد آن قداستي را كه برايم تا ديروز كه نه تا 27 تيرماه داشت؛ ديگر ندارد كه هدف و آرمان‌ ما بزرگ‌تر از آني‌ست كه با به انحراف كشيده شدن وسيله‌اي چون ايشان برايش بشود تأسف خورد! اما متأسفم كه اين "مرد" پرتلاش و خدوم يادش رفت كه 24 و نيم ميليون رأيش را به پشتباني "ولايت‌‌مدار"ي‌اش كسب كرد و نه تنها به پاس مردمي بودن و البته تلاش و خدمات غير قابل اغماضش!

 

اما؛

 

من اگر صدهزار بار ديگر به 22 خرداد برگردم؛ باز هم به آقاي دكتر محمود احمدي‌نژاد رأي خواهم داد و بس كه آن‌روزها؛ ايشان را در آن معركه‌ي دين‌فروشان متظاهر، هم‌سو با ارزش‌ها و آرمان‌هايم مي‌ديدم و البته هنوز هم مي‌بينم!

 

من اگر صدهزار بار ديگر به 22 خرداد و حواشي‌اش برگردم؛ بازهم از منش و رفتار خياباني! و ضد انقلابي عالي‌جنابان سبزلجني و طرف‌داران سلطنت اصلاح‌طلبي سكولاريزم داخلي و البته خارجي‌اشان! معترض كه نه؛ متنفر خواهم ماند!

 

من اگر صد هزار بار ديگر به 22 خرداد كه نه؛ به هر خرداد پر از خاطره‌هاي پرهراس اين‌ سال‌ها كه نه؛ ...

 

... من اگر صد هزار بار ديگر به تمام لحظاتي كه قد معرفت ارزش‌ها و آرمان‌هايم به شاخصه‌هاي آرماني "آقا"يم گره خورد، برگردم؛ تا هميشه از ارزش‌ها و آرمان‌هايم دفاع كرده و رأي مي‌دهم؛ نه به اشخاص!

 

دكتر محمود احمدي‌نژاد يك شخص است!

 

 

---

 

شايد اگر جز شما؛ آقاي دكتر محمود احمدي‌نژاد! كسي ديگر به تأخير مي‌انداخت اين اطاعت امر از "آقا"يم را؛ امروز دل‌م اين‌قدر تأسف نمي‌خورد!

 

 

 

*«خدايا! به ما اسلام ناب آمريكايي عطا كن

تا از هر اتهامي مبرا باشيم!»

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

تابستان بوي سفر مي‌دهد انگار؛

 

بوي جاده‌هاي غريبي كه بر خلاف هميشه دوست دارم؛ سفر از آن‌ها، تنها در خيالم بماند؛

 

ديگر دل‌م به غربتش عجين‌تر شده تا قربت زميني‌اش؛

 

دوست دارم خيال كنم؛ در ميان ازدحام حضوري، شايد كه سلامم گم بشود آن‌هم با اين تارهاي نازك صداي من كه اگر بخواهد كه بلرزد هم كه ديگر ... اصلن شنيده نمي‌شود ديگر!

 

خيال مي‌كنم؛ با دل كه سلام بكنم با دل جوابم را مي‌دهد؛ لابد در اين ازدحام بي‌‌جمعيتي دل!

 

بگذار جاده‌ها خيال‌شان از بابت گام‌هاي من اقلش سبك‌تر باشد؛

 

كه من با حضور خيالش، خوش‌ترم تا وصال خيالي‌اش!

 

 

---

 

 ميان اين‌همه پنجره، تنها چشم‌هام بسته به آن پنجره‌اي‌ست كه تمام زائرينش را هنوز كه هنوز است آهو مي‌بيند!

 

 

 

اصلش دلي كه جا مانده؛ آن‌گوشه، كنار ضريح، زل زده به شما به حضرت‌تان، آخر! بيرون نرفته از آن‌جا كه جايي نرفته كه حالا بخواهد باز برگردد، جناب رئوف؛ آقاي مشهدالرضاي عزيزم!

 

*در دل من چيزي‌ست!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

فكرش را بكن؛ حتا نمي‌توانم به مصداق هم بگويم كه زمستان رفته و روسياهي براي ذغال مانده است كه انگار اين‌بار براي اين قماش از ذغال‌هاي گرگرفته، زمستان تمام شدني نيست كه... نه! زمستان هميشه‌گي است؛ بر خلاف اين رنگ سبز كه يادآور بهار است و براي اينان اما يادآور لجن؛ اصلن انگار ناف اين تبار را با تناقض و دروغ بريده‌اند!

 

من اما اين‌بار اصلن دلم نمي‌خواهد كلمات را هي به بازي بگيرم و دور لفافه‌ي مصلحت بپيچم كه دلم صراحت مي‌خواهد و بس!

 

كجاست آن‌كه "ادب مرد به ز دولت اوست" را سرلوحه‌ي پوسترهاي نجس از انبان حمايت سرمايه‌ي دست به كاسه‌گان دشمنان انقلاب و اسلام، قرار داده بود؟! سرش در كدام مستراح پر شده از مابقي كثافات روكنندگان به اسلام آمريكايي، گرم است كه يادش رفته همين خودش بود كه داد مي‌زد؛ "ولايت‌مداري دولت نهم را هم ديديم" و مگر چه‌قدر سرش در اين كثافات مدني! فرو رفته كه چند روز نگذشته، گفتار پر از رياي خودش را هم به فراموشي سپرده و فرياد مولاي غريب‌‌مان را نمي‌شنود: "مردم را دعوت به آرامش و پذيرش آراء كنيد"

 

كجاست آن‌كه بي‌شرمانه به منتخب 24 ميليون مسلمان به راحتي دروغ‌گو را نسبت مي‌دهد و تو انگار كن كه خودش از كل تاريخ اسلام، تنها معاونت عمروعاص را هي مرور كرده است كه تنها از دين‌مداري پرهيز از دروغ و غيبت – آن‌هم از غارت‌گران بيت‌المال – را به مصلحت، فراگرفته است و خنده‌دارتر آن‌كه در هنگامه‌ي عمل، همين عمروعاص – لعنة‌الله عليه – بايد درس دين‌مداري اين‌چنيني را، از او آموزش ببينند!

 

اف بر دولت هنوز نيامده و دولت‌مرد – بخوانيد يار امام!!!! – و طرف‌دارن‌شان كه با‌ بد‌انديشي و  اصلن اين كفرانديشي‌اشان، با اين آشوب‌هاي خياباني اين‌شب و روزها، چهره‌ي مردمي و حضور پر شور انقلاب جوان سي‌ساله‌امان را در اذهان و رسانه‌هاي بيگانه و فرصت طلب خارجي به تيره‌گي كشاند و مختل كرد و به معيت با اينان مفتخر شد!

 

اف بر اين برنامه و دولت و دولت‌مرد و ملت‌ش كه هنوز نيامده؛ آن‌قدر كفرانديشي در آن موج مي‌زند كه به مقام عظماي ولايت هم وقعي نمي‌نهند؛ مگر به مصلحت و به دست آوردن كرسي كثيف قدرتي كه براي از دست‌دادنش چنين به فضاحت و ظلمت رهنمون شده‌اند!

 

اف بر .... نه! چه جاي لعن و نفرين و بدگويي به چنيناني كه تو خوب مي‌داني؛ بشر محكوم به تكرار است و لابد مقدر شده كه در سال 1430  هجري، درست برگرديم به چهارده قرن پيش كه مردي در اوج جهاد و تنهايي فرياد مي‌زد: "هل من ناصر ينصرني" و تاريخ اما پيروزي تا به ابد او را ثبت كرد و رسوايي مردان ظلم و تشنه‌ي قدرت را... و حالا در اين روزهاي عجيب، براي من و تو، تنها سهم اين فرياد، بر سينه زدن‌مان نيست كه به راستي چند بار از خودمان پرسيده‌ايم كه؛ اگر من و تو هم در سال 61 هجري پا به عرصه‌ي روزگار پر از آزمون و خطا گذاشته بوديم؛ در كدام سپاه شمشير مي‌زديم؟!

 

 

---

 

«... و تو اي جوان‌مرد! بگو كه از كدامين قبيله‌اي؟!»

 

 

 

*ملت ايران با انتخابي كه انجام داد نشان داد به ايستاده‌گي در مقابل زورگويان و زياده‌خواهان و پايداري براي احقاق حق افتخار مي‌كند.

نتيجه‌ي انتخابات اخير 10 ميليون رأي بيش‌تر در مقايسه با بالاترين رقم مشاركت مردم در انتخابات 30 ساله است. (مقام معظم رهبري – يك‌شنبه 24 خرداد 1388)

 

 

 

مباركا باشد اين انتخاب بزرگ و دشمن كور كن، بر همه‌ي پيروان برحق ولايت فقيه كه تنها شعار هم‌مسلكي با اين آقاي عزيز و دوست‌داشتني‌امان را نداند و در عمل و انتخاب‌شان هم، هم‌راي ايشان بودند و در اين امتحان بزرگ پيروز بيرون آمدند!

 

دلم به وسعت 24 ميليون انتخاب به حق؛ سبز سبز است!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

هي دارند حرف‌هاي‌شان را جمله به جمله كه مي‌روند جلو، بلندتر مي‌گويند؛

 

سه چهار نفري مي‌شوند كه گرد هم نشسته‌اند در گوشه‌ي درب بسته‌ي مترو!

 

گاهي هم خيلي مبرهن مي‌شود به كار افتادن چشم سوم‌شان كه دارد كل صندلي‌هاي مترو و آدم‌هاي آويزان به ميله‌ي پر از تبليغات گل‌رنگ و تفال اين سرمايه‌ي ملي در حال حركت را، وارسي مي‌كند، تا خوب دست‌شان بياورد كه چه‌قدر حواس‌‌ها به حرف‌ها‌ي‌شان است؛

 

حرف‌هاي‌‌شان مثل اين روزها تبليغاتي‌ست با چاشني موهاي پريشان و دست‌هاي لاك زده‌اشان؛

 

آن روبه‌رو پيرزن هم دارد لباس‌هاي تابستاني دخترانه را با حنجره‌ي خسته‌اش تبليغ مي‌كند؛

 

صداي دل‌رباي خانم گوينده‌ي ايست‌گاه حالا مي‌گويد كه مترو به آخر خط رسيده است؛

 

زودتر پياده مي‌شوند و نگاهم به سبزي مي‌افتد كه بر دسته­ي كيف­ و موبايل و مچ‌ دست‌هاي‌شان بسته شده است؛

 

فصل تبليغات است؛ من اما دوست ندارم هيچ رنگي را بر دستم ببندم؛

 

از كنارشان رد مي‌شوم؛

 

 چادرم را محكم‌تر مي‌گيرم!

 

 

---

 

 

«چه‌گونه تو را دوست بدارند

بي‌كم‌ترين نشاني از داغ

 

عيب تو اين است

كه زنده‌گي را ساده زيستي

در عصر جسارت شيطان!»

 

 

 

*من شك ندارم دستاني را كه تو آن‌ها را به حکم پدرشهيد بودن بوسيده‌اي، تقدس سختي پينه‌هايي را كه تو از نزديك لمس كرده‌اي، حرمت محاسن و چادرهايي كه با تو به آرامش رسيده‌اند در زير سايه‌ي رهبري و اصلن وسعت تمام مردمی که با تو برادرند؛ بدون آمدن هيچ  22 خردادي و بدون هيچ حد و مرز جغرافيايي، تو را رأي داده‌اند؛ چه باك از اين‌همه هم‌همه!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 4:12 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

سوم خرداد است؛

 

كمي باران باريد و بعد هوا آفتابي شد!

 

گزارشي را كه براي چرايي چاپ نشدن كتاب يادداشت‌هاي خرم‌شهر شهيد بهروز مرادي نوشته بودم و به هم‌راه يك يادداشت انتقادي ديگر كه در باب اوضاع نا به سامان خرم‌شهر امروز بود به دليل هماهنگ نبودن سياست‌هاي محل چاپ شدنش با اين نوع نگاه تند و دگم! چاپ نشد و اصلن كل مطالب نشريه به چاپ نرسيد؛ به همان دليل مذكور!

 

مصاحبه‌ي رقيه هم با خانم سيده زهرا حسيني "دا" هم كه بيش‌تر در مورد اوضاع نا به سامان خرم‌شهر امروز بود، بالتبع چاپ نشد؛ به همان دليل مذكور!

 

و اصلن كل مطالب نشريه به چاپ نرسيد و بعد هر دو تنها براي هم نوشته‌هاي‌مان را خوانديم و براي چاپ نشدنش سكوت كرديم؛ به همان دليل مذكور!

 

اخبار مي‌گويند؛ قرار است يكي ديگر از كانديداي رياست جمهوري براي سخن‌راني به مسجدجامع برود و قرار است خرم‌شهر خرم‌شهر شود و اگر نشد، نبايد گفت؛ به همان دليل مذكور!

 

از آن‌طرف هم من مي‌گويم كمي صريح‌تر بياييم و از احمدي‌نژاد نه كه حمايت بكنيم و يا تبليغش را بكنيم بل‌كه تنها از او دفاع بكنيم در برابر اين‌همه فحاشي، در برابر گذشته­هاي تلخي كه در دوره‌هاي قبل داشتيم؛ آن‌قدر كه خون به دل ما و حتا "آقا" شده بود و مي‌گويم چرا يادمان رفته چه‌قدر در اين چهار سال بر خلاف هشت سال قبل و هشت سال‌هاي قبل‌تر، ياد امام و انقلابش براي ما زنده شد و چه‌قدر پابرهنه‌گان دوباره در صدر انقلاب ديده شدند و مي‌گويم بياييد اين‌همه حمايت "آقا" را اقلش بگوييم ولي آن‌ها مي‌گويند بايد آرام‌تر حركت كرد و اين‌بار هم به همان دليل مذكور!

 

هر كه هر جا مي‌نشيند از همين صفحات مجازي گرفته تا همين ديوار به ديوار شهر از همه­ي آن‌چيزهايي كه با تقديم جان پدر و برادرهاي ما؛ ارزش شده است به راحتي خوردن يك بطري آب معدني دماوند! توهين است كه قلمي مي‌كند و جوان‌مردي هم پيدا نمي‌شود كه لجني بر روي اين‌همه گستاخي بكشد و لابد حقم دارد كه من بايد خفه بشوم؛ به همان دليل مذكور!

 

گاهي فكر مي‌كنم شايد هم كه تقصير هيچ‌كس نيست؛ يا من و امثال من نبايد مي‌بوديم يا اي كاش در روزگاري قبل‌تر از اين و در همان سال‌هاي جنگ روزگار مي‌گذرانديم و يا بايد اين‌همه وراجي نكرد و در كمال آرامش، معجوني از بي‌خيالي و بي‌غيرتي را لاجرعه نوشيد و دم نزد؛ به همان دليل مذكور!

 

 

دل‌م دارد از اين‌همه غربت و آدم‌هاي غيرقابل تحمل مي‌تركد و مي‌گويند همين هست كه هست و بايد زنده­گي كرد؛ به همان دليل مذكور!

 

 

---

 

سوم خرداد است؛

 

كمي آفتاب تابيد و بعد هوا باراني شد!

 

 

 

 *«راستش را بخواهي چيزي براي گفتن ندارم. بنابراين مجبورم گاهي از پرندگان روي آسمان برايت بنويسم و گاهي از ماهي‌هاي ته رودخانه. نامه‌ي قبلي را كه نوشتم سخت پريشان بودم، و دلم مي‌خواست يك بنده خدايي يك سيلي محكم توي گوشم مي‌زد، تا لآاقل بهانه‌اي براي گريستن پيدا مي‌كردم. اما خوب چه كنيم كه خيلي از بغض‌ها در گلو خفه مي‌شود.

هنوز اشك در چشم­مان نخشكيده يك اتفاق ديگر مي‌افتد و اين‌جا مجالي براي انديشيدن و تفكر بر حادثه‌ها و لحظه‌ها و صحنه‌ها كم‌تر حاصل مي‌شود...»

بعد از مرخصي شهريورماه 1361/آبادان؛ پرشين هتل؛ اتاق 223/بهروز مرادي.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

اين‌جا همه‌چيز خوب است اگر تنها اين چند برگ و اين قلم براي من باشد و حتا اگر تنها سهمي از زنده‌گي همين باشد هم كفايت مي‌كندم كه بگويم؛ اين‌جا همه‌چيز خوب است!

 

اما تو خوب مي‌داني كه خيالم راحت نيست؛ خيالم ديوانه‌ي اتفاق است...

 

ديوانه‌ي تلوتلو خوردن ميان حجمه‌ي سنگين روح و جسم كه اين‌روزها چه‌قدر این حجمه‌ي سنگين را دارد كه هي سبك‌تر مي‌كند اين دردهاي تازه از راه رسيده‌ام؛ دردهاي دوست‌داشتني‌ام!

 

هميشه از آسوده‌گي ترسيده‌ام؛ انگار كه طعم تلخ و گس فراموشي دارد اين آسوده‌گي كه من هيچ نمي‌خواهمش!

 

بنازم آن‌كه قابلم مي‌داند براي نزول درد؛ براي اتفاق­هاي كشنده!

 

... دلم يك تصادف جدي مي‌خواهد!

 

 

---

 

 

آسمان را ديده‌اي با آن‌همه بزرگي‌اش اما تا وقتي كه از حجمه‌ي تراكم ابرهاي ورقلميده‌اش نتركيده و نغريده و بعدتر نباريده؛ نتوانسته كه رنگين كمان بزند؛ نتوانسته كه آبي آسماني بشود!

 

 

*و اذا انعمنا علي الانسان اعرض و ناجانبه و اذا مسه الشر فذو دعاء عريض! – سوره‌ي مباركه‌ي الشوري، آيه‌ي 51.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 

 

درست روبه‌روي هم ايستاده و چشم در چشم هم دوخته‌ايم؛ انگار كن بعد از اين همه سال اين چشم‌ها آشنايي را ديده‌اند كه ديريست در حسرت چنين لحظه‌اي روزگار گذرانده‌اند!

 

خوب مي‌شناسمش؛ مدتيست در پيچ و خم خسته‌گي‌هاي ذهنم، تمام كوچه پس كوچه‌ها، روزها و شب‌هايش و آدم‌هايش را خاصه، كه عاقبت هم همه‌گي به او منتهي مي‌شوند را گشته‌ام و حالا بعد از اين‌همه، رخصت حضور را صادر كرده‌اند؛ آمده‌ام و ...

 

... و اجازه‌‌ام را دست دل‌م مي‌سپارم و تا مي‌توانم پلك نمي‌زنم و باراني ‌مي‌شوم بايد كه سير شوم آخر كه... كه نمي‌شوم هم!

 

آخر! معجوني از حيات و ممات است اين گل‌دسته‌ها و گنبد تا ابد خاكي اما آبي امروزش؛ اين حياط و شبستاني كه دورازه‌اي بود به سوي آسمان و هنوز هم ... ؟!

 

نمي‌داني تو! كه چه‌قدر چشم‌هايم و اصلا تمامم محتاج همين سكوت و گرماي هميشه‌گي­اش است!

 

اجازه‌ام را دست دل‌م مي‌سپارم و ...؛ كلام تاب نمي‌آورد آخر هم...

 

... چه‌قدر دوستت دارم مسجد جامع خرم‌شهر!

 

 

---

 

 

«هزار سال تمام است بي تو

كوچه­هاي جهان را مي­گردم

با جفتي پوتين پاره

مشتي خاكستر بر باد

و نيم پلاكي نقره

 

حالا بايد هزار سال داشته باشم؛ نه؟!

حساب زمان دستم نيست اما

چشم‌هام از نگاه تهي شده‌اند

كه نمي‌بينند تو در كدام شماره

در كدام كوچه، كدام آسمان

خانه كرده‌اي!»

 

 

 

رسم است انگار بهار كه مي‌آيد عاشقيت دنيا و مافي­هايش هم شكوفه كرده و بعضن، گلي هم مي‌اندازد! عاشقيت كردم اما بهاريه‌ي امسال را...

از كرانه‌هاي مديترانه و در سرزمين سروهاي استقامت حزب‌الله تا كرانه‌هاي كارون و در شهري در آسمان؛ يك‌ دل سير گشتم و...

هر آن‌چه كه دل‌م خواست را خواندم و دويدم حتا!

در كنار مسجد جامع  تا مي‌توانستم "شهري در آسمان" آقا مرتضا را بلند بلند خواندم و در كنار مزار خاكي بهروز مرادي عزيز تا مي‌توانستم "يادداشت‌ها و نامه‌هاي خرم‌شهر"ش را مرور كردم و هر آن‌چه كه دل‌تنگي‌ام را لبريز مي‌كرد را نوشتم و تازه تا مي‌توانستم در خاك‌هاي بهشت شهداي جنت آباد خرم‌شهر لوليدم... و تا قدم‌هايم ياريم كرد و تاول‌هاي پاهايم به خون افتاده كه نه تا استخوان سابيده نشده بود؛ تمام كوچه‌هاي خرم‌شهر را پياده رفتم و تا مي‌توانستم بر روي كناره‌ي باريكه جدول‌هاي كنار كارون بي توجه به ديگران "خرم‌شهر شقايقي خون رنگ است ..." آقا مرتضا را كه از بهر كرده بودم را زمزمه كردم و باريدم...

تا مي‌توانستم شجريان گوش دادم، تا مي‌توانستم شير و شكلات خوردم، تا مي‌توانستم فيلم‌ها و كتاب‌ها و اشعاري را كه دوست داشتم را براي بار هفت‌صدم ديدم وخواندم... تا مي‌توانستم روز دهم عيد را خودم براي همه پيامك زدم كه امروز به اعتبار شناسنامه‌ام روز تولد من است، و در كمال جسارت يقين كردم كه امسال يك‌سال بزرگ‌تر شده‌ام به جد... تا مي‌توانستم... - اين‌جا حال و مجال خيلي كم است براي گفتن همه‌اش اما! -

خدا را چه ديدي شايد بهاري ديگر نيايد مرا كه در خرم‌شهر باشم و بهار را زنده‌گي كنم...

وانگهي؛ ديوانه‌گي هم عالمي دارد براي خودش‌ها!

 

*الهي رضا به رضائك!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  |