می گوید : عاشقی یعنی چی ؟
میر محمد می گوید : یعنی من روزی صد دفعه فدای تو بشوم ؛ تو نفهمی ، نبینی شده ام ...
---
پنجره را که باز می کنم ، عطر شکوفه های بهار نارنج که به مشامم می خورد ؛ انارستان ام ، سیب ستان می شود از یاد تو ...
باز هم طعم خوش چای و لیمو در بالکن و ... نگاه به آمدنت !
آمدن تو ! از آمدن بهار، خوش حال ترم می کند ؛ بیا ...
*خاک
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری
