تبليغاتX
سی صد و سیزده بهشتی
 

آقا! نيا به تهران، مسلم.

 

 ---

 

چه‌قدر برج‌ها و بلندي‌هاي اين شهر زياد شده‌اند!

 

 

*سكوت!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

اين سومين سالي است كه وقتي پاييز مي‌آيد؛ اولين شب آمدن اولين روز پاييزي را تا صبح بيدار مي‌ماند تا خورشيد طلوع بكند و دست در دست مادرش به مدرسه برود!

 

***

 

نگاهي به كلاس تازه‌اش مي‌اندازد و در يكي از جاي خالي صندلي‌هاي دو نفره‌ي كلاس مي‌نشيند!

 

***

 

سعي مي‌كند اسم دانش‌آموزان را كه دارند خودشان را براي خانم معلم معرفي مي‌كنند در ذهنش بسپارد تا وقتي كه به خانه مي‌رسد براي مادرش بتواند، نام دوستان جديدش را بگويد!

 

***

 

بلند شده و او هم خودش را معرفي مي‌كند و معدل بيست سال گذشته‌اش را هم مي‌گويد و هنوز ننشسته؛ معلم مي‌گويد: «عزيزم! شغل پدرت رو نگفتي‌ها»، دوباره كاملن مي‌ايستد و مي‌گويد: «باباي من شهيد شده خانوم!» و هنوز دوباره ننشسته كه صدايي از پشت سرش بلند مي‌گويد: «خانوم اجازه! شغل پدرشون شهادته!»

 

***

 

كلاس پر شده از خنده‌ي بچه‌ها و بوي نارنجي پاييز كه مشام دختركي را كه در يكي از جاي خالي صندلي‌هاي دو نفره‌ي كلاس نشسته، لبريز كرده است!

 

 

 

---

 

وانگهي؛ من پاييز را دوست دارم!

 

 

 

 

*بوي دل‌تنگي مي‌دهم باز...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3:56 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  |