تبليغاتX
سی صد و سیزده بهشتی
 

رفتيم پيشاني اباذر را ببوسيم و بگوييم: «برادر! عيدت مبارك» پيشانيش از آفتاب ربذه سوخته بود!!

به «ابن سكيت» گفتيم «علي». هيچ نگفت، نگاه‌مان كرد و گريست. زبانش را بريده بودند!!

خواستيم دست‌هاي ميثم را بگيريم «سپاس خداي را كه ما را از متمسكين به ولايت اميرالمونين قرار داد» دست‌هايش را قطع كرده بودند!!

گفتيم: «يك سيدي بيابيم و عيدي بگيريم» سيدي! كسي از بني هاشم. جسدهاشان درز لاي ديوارها شده بود و چاه‌ها از حضور پيكرهاي بي‌سرشان پر بود! زنداني دخمه‌هاي تاريك بودند و غل‌هاي گران بر پا، در كنج زندان‌ها نماز مي‌خواندند.

 

***

 

بيعت با «علي» مصافحه‌اي ساده نبود. مصافحه با همه‌ي رنج‌هايي بود كه براي ايستادن پشت سر واژه‌اي سه حرفي بايد كشيد. اين روزها ولي همه چيز آسان شده است. اين روزها «علي مولاست» تكه كلامي معمولي و راحت است.

 

***

 

اگر راحت مي‌شود به همه‌ي تيرك‌هاي توي بزرگ‌راه تراكت سال اميرالمونين زد و روي تابلوهاي تبليغاتي با انواع خط‌ها نوشت «علي»!، اگر خيلي راحت و زياد و پشت سر هم مي‌شود اين كلمه را تكرار كرد و تكرار، حتما جايي از راه را اشتباه آمده‌ايم. شايد فقط با اسم يا خط بي‌جان مصافحه كرده‌ايم و گرنه با او؟!... كار حتما سخت بود، صبوري بي‌پايان بر حق، تاب آوردن عتاب‌هايش حتما سخت بود.

 

***

 

آن «مرد ناشناس» كه ديروز كوزه‌ي آب زني را آورد، صورتش را روي آتش تنور گرفته «بچش! اين عذاب كسي است كه از حال بيوه زنان و يتيمان غافل شده». آن «مرد ناشناس» سر بر ديوار نيمه خرابي در دل شب دارد و مي‌گريد: «آه از اين ره توشه‌ي كم، آه از راه دراز» و ما بي آن‌كه بشناسيمش، همين نزديكي ها جايي نشسته‌ايم و تمرين مي‌كنيم كه با نامش شعر بگوييم، خط بنويسيم، آواز بخوانيم و حتا دم بگيريم و از خود بي‌خود شويم.

 

***

 

عجيب است! مرد هنوز هم «مرد ناشناس» است.

 

 

---

 

از من دو سه خط سكوت باقی مانده!

 

 

 

*این نوشته تنها برای سیزدهم رجب سال ۱۴۲۹ هجری قمری نیست که برای همه ی روزهایی به قدمت ۱۴۰۰ سالی ست که بعد از: «خدایا من از این ها خسته ام٬ این ها ازمن. مرا از این ها بگیر» در تاریکی بعد از این نفرین دست و پا زدیم٬ یادت که هست هنوز؟!

در ضمن نوشته ی قبل از پی نوشت برای کتاب"خدا خانه دارد" است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 

 

اصلا همه­اش تقصير اين باران بي­وقت و يكريز بود كه مجبور به دويدنش كرده بود و همين هم باعث فراموش­كاري­اش و جا گذاشتن كاپشنش در كلاس ، كه يهو در ميان دويدن يادش آمده بود و باز زير اين باران بي­وقت و يكريز به دو برگشته بود و به در كلاس رسيده و نرسيده بود كه شنيده بود : « واي موهات و بكن تو نمي­بيني آقا رو ... نمي­خواي كه از دانش­گاه اخراج بشي .... اي بي­دين كافر .....اييييييييش .... »  و صداي خنده كه با صداي كشيده شدن صندلي كه با برداشتن كاپشن جامانده قاطي شده بود و مثل صداي ضجه ، زير اين باران يكريز و بي­وقت در گوشش زنگ زده بود !

 

اصلا همه­اش تقصير اين باران بي­وقت و يكريز بود كه مجبور به نرفتن به سمت ايست­گاه اتوبوس كرده بودش و حالا سوار تاكسي پر صداي عاشقانه خوانش كرده بود و باز هم تقصير اين باران بي­وقت و يكريز بود كه بهانه را به دست راننده داده بود كه بگويدش : « اين برف پاك­كن هم كه كار نمي­كنه .... اصلا آقا شما به بقيه ي دوستان توضيح بديد ، اين ريش ماشالله بلند شما .... اين لباس بيرون زده از كاپشن كرم­تون .... نه آقا شرمنده خاكي­اتون .... اين به قربون دكمه­ي بسته شده­ي يقه­اتون .... راستي آقا خفه­تون نمي­كنه اين دكمهه .... اي بابا چي مي­گفتم .... بي­خيالش .... عمري شماها ملتو خفه كردين و خون بدبخت بي­چاره­ها رو تو شيشه كردين .... يه بارم اين دكمه­ي بي صاحب مونده­اتون بايد خفه­تون كنه ديگه .... اه ه ه ه .... اين برف­پاكن لامصبم كه كار نمي­كنه .... آقا اصلا پياده شو .... خانوم و نمي­بيني كه وايستاده زير بارون .... برو پايين تو رو قرآن حال نداريم .... » ...

 

اصلا همه­اش تقصير اين باران بي­وقت و يكريز بود كه وقتي آمده بود پول پرتاب شده از ماشين را بردارد ، ديده بود كه پول هم افتاده در چاله ي باران گرفته و گلي اش كرده بود ....

 

اصلا همه اش تقصير اين باران بي­وقت و يكريز بود كه تا رسيدن به خانه بي­وقت و يكريز باريده بود و آن­قدر خيسش كرده بود كه زير ماشين­ها مثل بخار شده بود و باران را يكريز تر و بي­وقت تر كرده بود و ...

 

اصلا همه اش تقصير اين باران بي­وقت و يكريز بود كه آن­قدر بر سرش ريخته بود كه استتارش كرده بود كه اين قدر "بودش" كرده بود ... كه بارانش كرده بود !

 

 

---

 

دلم برف مي­خواهد ، زمهرير تابستان است ؛ چه كنم ؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  |