نوازش زميني خورشيد كه تمام مي شد خودش را بر روي بام مي رساند ، گوش هايش سمت مغرب را مي شنيد ، دلش متبسم مي شد ؛ « باز هم اشهد را اسهد گفت بلال ! »
شب را ، شب ركوع مي كرد و تا صبح ستاره ها را خسته از نديدن ناز به قامت ايستادنش !
نوازش زميني خورشيد ؛ صحرا بود و شترها و خدا و محمد و او ...
دندان محمد را كه شكسته بودند دندان او هم شكسته بود ، كاه گرم را كه بر سر محمد ريخته بودند ، فرق سرش از همان نقطه آتش گرفته بود ...
هميشه متبسم بود و ساكت ، مادرش را مادري مي كرد ؛ مردي با هيبت ، قامتي متوسط ٬ شانه هايي پهن ، صورتي بزرگ و گندم گون با محاسني پرپشت ...
مرقع محمد بعد از ارتحالش به او رسيده بود ، مرقعي كه پيش از به يادگار ماندنش ، بارها نديده ، لمسش كرده بود ، از مصافي دور ، ولي نزديك !
عاقبت در صفين ، كنار علي زمزمه ي دعايش به اجابت رسيد كه « اللهم ارزقنا شهاده توجب لي الجنه والرزق » كه ... علي او را يكي از حواريونش مي دانست . هم او كه محمد از سمت وزيدن يادش ، بوي خدا را استشمام مي كرد ... او ؛ مردي با هيبت ، قامتي متوسط ٬ شانه هايي پهن ، صورتي بزرگ و گندم گون با محاسني پر پشت .
---
... « در امت من مردي است كه به عدد موي گوسفندان قبايل ربيعه و مضر او را در قيامت شفاعت خواهد بود » پرسيدند : او كيست اي رسول خدا كه چنين شأن و مقامي دارد آيا او تو را ديده است ؟ فرمود : « به چشم سر و ديده ي ظاهر نديده است ولي با ديده ي باطن و چشم دل هميشه پيش من است . آري او در يمن است ولي پيش من است و من نزد او هستم » پرسيدند نامش چيست ؟ متبسم شد و ... « او اويس قرني است »
... و « اويس در ميان زمينيان مجهول و در ميان افلاكيان معروف و مشهور است . از او بخواهيد تا براي تان از خدا آمرزش بخواهد . او دوست صميمي من از اين امت است »
« عليك بقلبك ؛ به هوش باش كه دل تو جاي اغيار نگردد و غير از خداي تعالي را در آن راه نباشد »
السلام عليك يا اوليائي تحت قبائي لا يعرفهم غيري !